471 --- سکانس یک / روز برفی

متن مرتبط با «ماهی» در سایت 471 --- سکانس یک / روز برفی نوشته شده است

521 —- سال ماهی

  • نیلوبلاگ

    آب تنی در اقیانوس مینیمال به مثابه "آه مرگم نزدیک است"521 —- سال ماهیگفت بنویس : _َ . نوشت عَ . گفت بنویس: لِ . نوشت لِ. حالا بنویس: ای . نوشت ای. حالا بنویس: علی. بلند شد و رفت سر مزار آقا. و دیس خرما. و ظرف تریاک . و نان و پنیر و سبزی. و سبزه شب عید و ماهی بی حال شب عید. دفتر و مداد و هرچه مشق نوشته بود را پرت کرد یک گوشه ای و از هر چه روی مزار بود یک ذره ای خورد. مامان داد زد: میدونی اون ماهی خوراکی نیست؟ همانطور که دم ماهی از دهانش بیرون مانده بود گفت: معلومهمامان دوباره گفت: تف کن کشتیش. تف...

    ادامه مطلب